امام صادق (ع) در مورد جایگاه ارواح مومنین می فرمایند: ارواح مومنین در غرفه های بهشتی ساکن هستند، از طعام ها و شراب های بهشتی می خورند و می نوشند، و به دیدار هم می روند و می گویند: خدایا؛ قیامت را برای ما بپادار و برآنچه که به ما وعده داده ای وفا نما (بحارالانوار، ج6: 234)، و همچنین این امام همام درباره ی محل دنیوی بهشت برزخی فرموده اند که آن در وادی السلام می باشد و هیچ میت مومنی نیست مگر این که خداوند روح وی را در وادی السلام محشور می کند، و همانا وادی السلام، پشت کوفه می باشد. (فروع کافی، ج3: 243)، و بنا به فرمایش امام حسن مجتبی (ع) ارواح مومنین شب های جمعه در کنار بیت المقدس در کنار هم جمع می گردند. (بحارالانوار، ج6: 286)
ارتباط ارواح با یکدیگر
امام صادق (ع) درباره ی ارتباط ارواح مومنین پس از مرگ، طی سخنی می فرمایند: ارواح مومنین به وصف اجساد در کنار درختی بهشتی قرار دارند و به این ترتیب یکدیگر را می شناسند و با یکدیگر گفت و گو می کنند و چون روحی تازه از راه می رسد و بر آن ها وارد می گردد، می گویند: او را فعلاً به حال خود بگذارید، چون از هول عظیمی رهایی یافته است. سپس از او می پرسند: فلانی چه کرد؟ و فلانی چه کرد؟ اگر بگوید فلانی زنده است؛ ارواح امید رحمت برای او می کنند، و اگر بگوید مرده است (چون در میان آن ها نیست) ارواح می گویند که فلانی به پستی گرایید و به جهنم سقوط کرده است. (فروع کافی، ج3: 244)
اما ارتباط ارواح کفار و اهل عصیان نیز با یکدیگر برقرار می باشد به نحوی که حضرت صادق (ع) در این باره فرموده اند: همانا ارواح کافرین در حجره هایی از آتشند و از شراب ها و طعام های آتشین می خورند و می نوشند و به دیدار هم می روند و می گویند: خدایا؛ قیامت را برپا نفرما تا مبادا آنچه را که به ما وعده داده ای را وفا کنی! (بحارالانوار، ج6: 243)
برهوت کجاست؟
یکی از مکان هایی که درباره ی آن روایات فراوانی ذکر شده است محل دنیوی جهنم برزخی می باشد، به نحوی که حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) درباره ی آن فرموده اند: بدترین آب ها بر گستره ی زمین، آب «برهوت» است، و آن چاهی عمیق در حضرموت بوده و ارواح و بدن های مثالی کفار بصورت جغد در آن وارد می شوند (فروع کافی، ج3: 246)، و همچنین امام صادق (ع) درباره ی کیفیت این وادی فرموده اند: پشت یمن صحرایی است که «برهوت» نامیده می شود و در آن وادی جز مارهای سیاه و از میان پرندگان جز جغد، موجودی زندگی نمی کند. در آن وادی چاهی است که آن را «بلهوت» می گویند، هر صبحگاه و شامگاه ارواح مشرکین را آنجا می برند و آن ها از آبی گداخته و چرک آلود می خورند. (بحارالانوار، ج6: 291)
برچسب:
نویسنده: داحک
کسانی که در این دنیا تقوای الهی را پیشه کرده اند و به تهذیب نفس پرداخته اند، می توانند با ارواح مردگان ارتباط حاصل کنند و حتّی از آنها سؤال کنند. این موارد، ابداً از قبیل خواب و خیال نیست، بلکه واقعیّاتی است که هر انسان منصفی به آن معتقد است. نمونه های زیادی از این موارد دیده وشنیده شده که به بعضی از آنها که قطعی و یقینی است اشاره می شود:
در زندگی مرحوم آخوند ملا محمد مهدی نراقی قدس سره که از علمای بزرگ بود، ماجرای عجیبی رخ داد:
ایشان در یکی از روزهای ماه رمضان چیزی برای افطار کردن نداشت.
عیالش می گوید:« برو بیرون و چیزی تهیه کن!»
مرحوم نراقی در حالی که هیچ پولی نداشت، از منزل بیرون آمد و یکسره به قبرستان وادی السلام برای زیارت اهل قبور رفت، در میان قبرها نشست و فاتحه خواند تا کم کم آفتاب غروب کرد. دراین حال دید جنازه ای آوردند و قبری کندند و جنازه را داخل قبر گذاشتند. مرحوم نراقی خودش چنین روایت می کند:
همراهیان جنازه به من گفتند:« ماعجله داریم. شما بقیّه کارها را انجام دهید.»
من داخل قبر رفتم تا کفن را باز کنم و صورت میّت را روی خاک بگذارم. ناگهان دیدم دریچه ای باز شد که داخل آن باغ بزرگی پیدا بود و قصر مجلّلی در آن طرف بود که راه آن با جواهرات سنگفرش شده بود. من بی اختیار وارد آن باغ شدم و به طرف قصر رفتم. خشت های قصر از جواهرات قیمتی بود، وارد اطاق که شدم دیدم در صدر اطاق، شخصی نشسته و افرادی دورتا دور اطاق اند. سلام کردم و نشستم؛ دیدم اطرافیان هم از آن شخص، احوالپرسی و سؤال می کنند و او هم با خوشحالی به سؤالات آنها جواب می دهد که ناگهان ماری از در وارد شد و یکسره به سمت آن مرد رفت و نیشی به او زد و برگشت و خارج شد.
آن مرد از درد بخود پیچید ولی کم کم حالش عادی شد و به صورت اولیه برگشت. دوباره افراد شروع کردند به حرف زدن. ساعتی گذشت، دیدم دوباره آن مار آمد و او را نیش زد و رفت. حال آن مرد متغیّر شد و باز پس از مدتی عادی شد. از او پرسیدم: « شما کیستید و اینجا کجاست و این مار چیست؟!» آن مرد گفت: « من همین مرده ای هستم که الان شما مرا در قبر گذاشته اید.
و این باغ، بهشت برزخی من است. این افراد، ارحام من هستند که قبل از من مرده اند و آمده اند تا از اقوام خود که در دنیا هستند احوالپرسی کنند.
اما قضیه این مار این است که من مردی بودم مؤمن، اهل نماز و روزه و خمس. . .
یکروز دیدم صاحب دکانی با مشتری خود گفتگو و منازعه ای دارند. من برای اصلاح بین آنها جلو رفتم؛ دیدم صاحب دکان می گوید: « تو شش شاهی بدهکاری.» و مشتری می گفت: « نه، من پنج شاهی بدهکارم.» من به صاحب دکان گفتم: « تواز نیم شاهی بگذر!» و به مشتری هم گفتم: « تو هم از نیم شاهی بگذر!» صاحب دکان ساکت شد و چیزی نگفت اما چون حق با او بود و من حق او را ضایع کردم، خداوند این مار را بر من مسلّط فرموده است. »
من از آن مرد خداحافظی کردم. او مرا تا دم در بدرقه کرد و چون خواستم بیرون بروم، یک کیسه برنج به من داد و گفت: « این برنج خوبی است. آنرا برای عیالاتتان ببرید!» من از همان راه برگشتم و از دریچه بیرون آمدم. وقتی نگاه کردم، دیدم دریچه ای نیست، خشت ها را بر روی آن مرد گذاشتم و خاک ریختم و برنج را برداشتم و به منزل برگشتم. مدّت ها از آن برنج می خوردیم و تمام نمی شد.
برچسب:
نویسنده: داحک